محمود بن محمد بن الحسين الأصفهاني
8
دستور الوزاره ( فارسى )
كرام الكاتبينش گر ببينند * كه بنويسند بهر روز داور يكى گويد كه مهدى گشت پيدا * يكى گويد « نبىّ اللّه » اكبر « 1 » با توجّه به اينكه ستايش و بهويژه تملق ، زاييدهء خودكامگى امرا و انحطاط اخلاقى است ، دو بيت بالا اوج خودكامگى محمود را از سويى ، و انحطاط اخلاقى را از سوى ديگر به روشنى تصوير مىكند ؛ و كاش كه تمام مسأله همين بود كه امرا ، بادكنكوار اوج گيرند و از برگزيدگى و ظلّ اللّهى بگذرند و به خداگونگى برسند ، اشاعه و ترويج خوى خاكسارى و عبوديّت در مردم ، تالى فاسد اين شيوه است و فاجعه نيز همين . امّا مبلّغان هم اين فساد و هم آن انحراف ، شاعران بودند كه حكم بلندگويان دستگاه حكومتى را داشتند . اين دسته از شاعران همواره يك وظيفه داشتند و بس : سامرىوار در جسد ممدوح بدمند و او را به صدا درآورند ؛ از فضيلتى به خردى كاه ، كوهى بسازند و از هزاران عيب و رذيلت خلقى و خلقى وى چشم بپوشند ، و در يك سخن : همه عيب بينند و هنر بنمايند . اين ستايش را چه نامى توان داد : امير اگر زِ بَرِ كُشته سايه برفكند * ز فرّ سايهء او كُشته بازيابد جان اين كلام چنان از شعبده و دروغ آكنده است كه عناوينى نظير اغراق و غلوّ ، آن را برنمىتابد ، اين است كه گفتم « خداگونگى » . و جاى آن بود كه مىگفتم « خدايى ! » گناه اين بىراهى و بدرايى از چه و از كيست ؟ بايد به عقب برگشت . شعر فارسى بعد از اسلام به صورت طبيعى ظهور كرد . يعنى نياز عاطفى و طبيعى به شعر گفتن و عشق به ملّيت و زبان مادرى ، شاعر را واداشت كه درد دل خويش و حرف و نياز همدلانش را به شعر بسرايد . توجّهى به نمونههاى - هرچند كم - اين اشعار نشان از اصالت و بىتكلّفى ، و در عينحال هنرى بودن اشعار دارد . امّا اندك زمانى نگذشته بود كه دستهاى نامهربان ستايشطلبان ، اين نهال را از بستر طبيعى و منظر مردم بركند و به عنوان شاخههاى تزيينى به بزم شاهان برد ، پس هواى مسموم دربار ، رشد طبيعى نهال شعر را نادرست برآورد و گلها و ميوههاى اين درخت ، مصنوعى و فروشى و كاغذين گرديد بدين جهت ، از طرفى شعر برنخاسته از دل شاعر ، ناگزير در دل مردم ننشست ، از سوى ديگر خود شاعر نيز در قفس زرين دربار محبوس گرديد و پيوندش از خلق - الهامبخشان راستين هنرمند - بگسست . بنابراين طبيعى بود كه شعر نشأتيافته از اينگونه فضاها ، خالى از صداقت و دور از اصالت باشد . البته اين گمراهى ، به يك ، دو ، سه تن شاعر محدود نبود . پول و مقام ، شهرت و احترام ، همواره از كاخ شاهان و حكمرانان به روى شاعران چشمك مىزد و آنها را وسوسه مىكرد ، و كم بود شاعرى كه در مقابل اين وسوسه ، زمام اختيار از كف ندهد . به همين دليل بود فرّخى كه « طبعى به غايت نيكو داشت
--> ( 1 ) . ديوان ، ص 42 .